![]() |
![]() |
|
| مسافر شهر غمی، غریبی مثل خودمی |
|
سلام به همه دوستان عزیز
یه خبر ۲ نفر از دوستایه خوب یه کاره جالبی کردن و یه بحث و جدل وبلاگی راه انداختن و منم به عنوانه اولین موضوع بحث "انرژی عشق" را مطرح کردم. شمام بیایین و نظر خودتونا بدین و در این بحث شرکت کنین و به بحث و جدل بپردازین . امیدوارم نظر تمامه دوستایه گلما آنجا ببینم . آدرس این وبلاگ : http://www.f-jadal-a.blogfa.com/
|
|
زندگی یک صبح بهاری است ! اگر دوستی داشته باشی، کسی که با او راه بروی با او حرف بزنی به جانبش رو کنی زندگی یک صبح بهاری است ! اگر دوستی داشته باشی، تا کمی آفتاب را با او قسمت کنی ، که تورا یاری دهد پس حالا و همیشه، تو را یاری هست ! راستی، با چنین دوستی، راندن در جاده های زندگی چه دلپذیر است و دلنشین ،اگر تاریخ مصرف نداشته باشد .
|
|
هيچکس اشکي براي ما نريخت ...
هر که با ما بود از ما گريخت ... چند روزي ست حالم ديدنيست... حال من از اين و آن پرسيدنيست... گاه بر روي زمين زل مي زنم... گاه بر حافظ تفاءل مي زنم... حافظ عاشق فالم را گرفت... يک غزل آمد که حالم را گرفت: ما زياران چشم ياري داشتيم خود غلط بود آنچه مي پنداشتيم |
|
در تصاویر حكاكی شده بر سنگهای تخت جمشید هیچكس عصبانی نیست؛ هیچكس سوار بر اسب نیست؛ هیچكس را در حال تعظیم نمیبینید؛ هیچكس سر افكنده و شكست خورده نیست؛ هیچ قومی بر قوم دیگر برتر نیست و هیچ تصویر خشنی در آن وجود ندارد؛ از افتخارهاي ایرانیان این است كه هیچگاه برده داری در ایران مرسوم نبوده است؛ در بین صدها پیكره تراشیده شده بر سنگهای تخت جمشید حتی یك تصویر برهنه و عریان وجود ندارد آری در روزگارانی که مردم وحشیانه عمل می کردند ایرانیان نماد فرهنگ بودند و هیچگاه خود را از دیگر هم وطنانشان بالاتر نمی دانستند؛ در روزگارانی که مردم بت می پرستیدند ایرانیان خداوند را قدرت مطلق می دانستند؛ آن بقایا بیانگره شخصیت ایرانی است که در آن فرهنگ و نجابت ایرانی به تصویر کشیده شده است؛ اما افسوس .... در زمان حال به جای قدرت دادن این صفات از آن ها روز به روز فاصله می گیریم و تمام آن صفات را بسته بندی کرده و صادر می کنیم آری ایران و نام ایرانی را دارند به تاراج می برند و ما خود به جای دفاع از آن در بسته بندی کردن کالای صادراتی سنگ تمام می گذاریم و با بهای ناچیزی در بازار غرب به فروش می رسانیم؛ اگر ایران را مانند بطری حاوی مایعی در نظر بگیریم فقط نام بطری است که برایمان باقی مانده و تمام مایع درون آن را کشورهای غرب به یغما برده اند و از آن بهره می برند؛ و کشورشان و فرهنگ مردمشان را می سازند و اما ایران ..... ایرانی با غیرت همه چیزت را دارند به یغما می برند و تو را در ظاهر امور مبحوس کردند ؛ آري هويت ملي و مذهبي ات را به تاراج برده اند و تو گويي در بستر خفته اي و تنها به يغما بردنش را مي نگري. ايران ديگر تهي از فرهنگ است تهي ست از باورهاي درست از اصالت و آداب و رسوم .... اين روزها ايران پر از خالي ست پر است از افكار بيگانه اي كه ذهن جوانانمان رامي شويد و تمام ريشه هاي ماندن را مي پو ساند. كجايي كوروش كبير كجايي كه نظاره گر باشي اين همه پوچي و نيستي را كجايي كه ببيني ايرانت را چگونه به دست باد سپردند چگونه پايه هاي تخت جمشيدت سست شده چگونه اصالت آريايي رفته رفته نابود مي شود.كاش اكنون ايران بودي شايد با تدبير و درايت تو ايران را از اين منجلاب مي رهانديم. ارگ با شكوه بم را زلزله فرو نريخت انديشه هاي پوسيدهء مردمانت آن را در هم شكست ديري نخواهد بود كه تخت جمشيد سي و سه پل، منار جنبان و تمام سرمايه هاي كهنت را به تاريخ مي سپاريم. و اما تمام بیان تاریخ ایران برای بیاد آوری هویت ایرانی است و فرار از ابتذالی است که در حال حاضر روز به روز بیشتر در آن فرو می رویم ؛ به یاد آوری گذشته درخشان، زیباست اما ما با حال تعریف می شویم نه با گذشته ؛ در حاضر چی داریم که به آن ببالیم ؟ بطری خالی از درون ايرانم به انتظارت مي نشينم به انتظار روزي كه آزاد ببينمت. به انتظار آن روزي كه مردمانت اصالت و فرهنگ خود را باز يابند و آزادانه بدون هيچ تشنجي در كنار هم به آرامش بنشينند. به اميد روزي كه ديگر در سر هر چهارراه كودك خياباني را نبينيم؛ ديگر شاهد نباشيم كه در كوچه و خيابان معتادي جان داده؛ روزي كه فقر و ثروت ضغف و قدرت ديگر با هم نجنگند و به تعادلي برسيم كه همه آرزويش را دارند. آري اين است ايران من ايران كوروش و داريوش و هخامنش ايراني آباد و آزاد كه با افكار اسطوره اي مردمانش جان مي گيرد و ريشه در خاك مي گستراند، نه ريشه در آب....
|
|
عشق يعني لايق سيما شدن ...
عشق يعني با خدا هم دم شدن ... عشق يعني جام لبريز از شراب ... عشق يعني تشنگي،يعني سراب ... عشق يعني خواستن و له له زدن ... عشق يعني سوختن و پر پر زدن ... عشق يعني سال هاي عمر سخت ... عشق يعني زهر شيرين ، بخت تلخ ... عشق يعني با " خدا يا " ساختن ... عشق يعني چون هميشه باختن ... عشق يعني حسرت شب هاي گرم ... عشق يعني ياد يک روياي نرم ... عشق يعني يک بيابان خاطره ... عشق يعني چهار ديوار بدون پنجره |
|
بازنده ها در هرجوابی مشکلی را می بينند ولی برنده ها در هر مشکلی جوابی را می بينند . سعی کنيد مثل برنده ها فکر کنيد اراده یک احساس نیست بلکه شامل احساس های متعدد است و نمی توان آن را ازاندیشه جدا کرد. در عین حال اراده یک شور است و کسی که اراده می کند به اشتباه اراده را با عمل یکی در نظر می گیرد. فردریش نیچه
|
|
در کنارش آرمیده بودم و آرامشی وصف ناشدنی سراسر وجودم را احاطه کرده بود .
نسیم ملایمی که از سمت آب به ساحل می وزید، صورتم را نوازش می کرد . دست در کمر او انداخته بودم و با او صحبت می کردم، ولی افسوس، جوابم چیزی جز خاموشی نبود . صورتم را به او چسبانده بودم تا گرمای تنم را با او تقسیم کنم؛ ولی چیزی جز سرما نصیب صورتم نشد . ساعتی این چنین گذشت و آفتاب در بلندای آسمان قرار گرفت، وقت رفتن رسیده بود . تخته سنگ را بوسیدم؛ ولی او باز بی تفاوت در جای خود خفته بود . |
چون لبهايم براي نخستين بار آماده سخن گفتن شدند و جنبيدند، از کوه مقدس بالا رفتم و خدا را چنين صدا زدم:
پروردگارا! من تو را پرستش کرده ام.مشيّت پنهان تو شريعت من است. تا روزي که زنده ام در برابر تو خضوع خواهم کرد. اما خداوند پاسخ من را نداد؛ بلکه مانند طوفاني سهمگين از من گذشت و از ديدگانم پنهان شد. يک هزار سال بعد.براي دومين بار از کوه مقدّس بالا رفتم و با خدا چنين سخن گفتم: تو مرا از خاک زمين آفريدي و از روح معنوي ات بر من دميدي و زنده ام کردي، پس همه وجودم به تو مديون است. اما خداوند پاسخ مرا نداد و همچون هزار پرنده بالدار به پرواز در آمد و از من گذشت. يک هزار سال بعد.از کوه مقدّس بالا رفتم و براي سومين بار با خدا چنين سخن گفتم: اي پدر مقدّس! من فرزند دوست داشتني تو هستم. با عشق و دلسوزي مرا به دنيا آوردي. با محبّت و عبادت ملکوت و مُلک تو را به ارث خواهم برد! اين بار نيز خداوند پاسخم نداد و همچون مه که تپه ها را مي پوشاند از چشم من دور شد. يک هزار سال بعد.از کوه مقدّس بالا رفتم و براي چهارمين بار با خدا چنين سخن گفتم: اي اِلاهِ من! اي حکيم و دانا! اي کمال و مقصود من! من گذشته تو و تو فرداي من هستي. من ريشه هايت در ظلمات زمين و تو روشنايي آسمان ها هستي. در اين هنگام خداوند به سوي من خم شد و واژگاني شيرين و لطيف بر گوشم نواخت؛ چنانکه دريا، رودخانه اي سرازير شده را در خود فرو مي برد، خداوند مرا در اعماق خود فرو برد! و چون به سوي دشتها و دره ها سرازير شدم خدا نيز آنجا بود! خلیل جبران خدا به سه روش به دعا هاي ما جواب ميدهد :
|
|
فراموشت كرده اند و سرگردان؛
گونه هايت آرام داغ مي شوند نفسهايت به شماره مي افتند، كوتاه ، ممتد ، لرزان از لابه لاي شاخه هاي تنهايي به آسمان نگاه ميکني، به خورشيــــــد که با گام هاي لرزانش به سمت غروب شناور است قطره هاي بــــاران با ضربهاي نا موزون آرامش ساييدهء لحظه هايت را لمس ميکنند ياد تمام آنچه كه بود و ديگر نيست پلکهايت را سنگين مي کند به آسمــان نگاه ميكنم تا بدانم ستاره ها چگونه فرو مي افتند خاک ميشوند تا ببينم انسانها چگونه خاطره ميشوند و خاطره ها چگونه فراموش.
دستهاي بيرحم انتظار،بر صورت رنگ پريده ي اميد سنگ ميکوبد
نگاهي نکنم که دل کسي بلرزد ... راهي نروم که بي راه باشد ... خطي ننويسم که آزار دهد کسي را ... يادم باشد روز و روزگار خوش است ... همه چيز بر وفق مراد است و خوب ... !! تنها دل من دل نيست . |
|
تو به من خنديدي و نمي دانستي که به چه دلهره از باغچۀ همسايه سيب را دزديدم؛
باغبان از پي من تند دويد، سيب را دست تو ديد، غضب آلوده به من کرد نگاه، سيب دندان زده از دست تو افتاد به خاک،و تو رفتي و هنوز سالها هست که در گوش من آرام ، آرام خش خش گام تو تکرار کنان،مي دهد آزارم؛ و من انديشه کنان غرق اين پندارم که چرا خانه ي کوچک ما سيب نداشت. "حميد مصدق" |
آنکس که مي گفت: دوستت دارم،عاشقي نبود که به شوق من آمده باشد ؛ رهگذري بود که روي برگهاي خشک پاييزي راه مي رفت؛ صداي خش خش برگها همان آوازي بود، که من گمان مي کردم ميگويد: دوستت دارم. |
|
کاش کودک بودم تا بزرگترين شيطنت زندگي ام نقاشي روي ديوار بود ،
|
|
گاه می اندیشم ...
خبر مرگ مرا با تو چه کس می گوید؟
آن زمان که خبر مرگ مرا از کسی می شنوی،
روی تو را کاشکی می دیدم
شانه بالا زدنت را بی قید
و تکان دادن دستت که مهم نیست زیاد
و تکان دادن سر را که عجیب! عاقبت مرد ،افسوس
کاشکی می دیدم
من به خود می گویم
چه کسی باور کرد؟
جنگل جان مرا آتش عشق تو خاکستر کرد... |
|
من که رفتم بنويسيد دمش گرم نبود
بنويسيد صدا بود ولي نرم نبود بنويسيد که باران به خيابان برخورد بنويسيد که مردي به زمستان برخورد خانه در خاک و خدا داشت ، تماشايي بود بنويسيد دو خط مانده به تنهايي بود بنويسيد که با ماه ،کبوتر مي چيد از لب زاغچه ها بوسهء باور مي چيد بنويسيد که با چلچله ها الفت داشت اهل دل بود وَ با فاصله ها نسبت داشت لالهء وا شده را خوب تماشا مي کرد با گل گاوزبان روزهء دل وا مي کرد دلش از زمزمهء نور عطش مي باريد ريشه در ماه ، ولي روي زمين |
|
" اگه با دلت چيزی يا کسی رو دوست داری زياد جدی نگيرش، چون ارزشی نداره، چون کار دل دوست داشتنه، مثل کار چشم که ديدنه، اما اگه يه روز با عقلت کسی رو دوست داشتی، اگه عقلت عاشق شد، بدون که داری چيزی رو تجربه می کنی که اسمش عشقه ."
افلاطون
|
|
۱.عشق مثل آب ميمونه..... که ميتوني توي دستت قايمش کني..... آخرش يه روز دستت رو باز ميکني ميبيني نيست..... قطره قطره چکيده بي انکه بفهمي.... اما دستت پر از خاطره است.
۲.هميشه صداهاي بلند را ميشنويم، پررنگ ها را ميبينيم، سخت ها را ميخواهيم. غافل ازينکه خوبها هميشه آسان ميآيند، بي رنگ مي مانند و بي صدا مي روند ۳.هيچ چيز ويرانگرتر ازاين نيست كه متوجه شويم كسي كه به آن اعتماد داشته ايم عمري فريبمان داده است " يکي باش براي يک نفر ... نه تصويري مبهم در خاطره ها " |
|
چه زيباست .....
بخاطر تو زيستن وبراي تو ماندن وبه پاي تو سوختن؛ وچه تلخ وغم انگيز است ..... دور از تو بودن براي تو گريستن وبه عشق ودنياي تو نرسيدن؛ اي كاش ميدانستي ..... بدون تو و به دور از دستهاي مهربانت زندگي چه ناشكيباست. |
|
نمي نويسم .....
چون مي دانم هيچ گاه نوشته هايم را نمي خواني! حرف نمي زنم ..... چون مي دانم هيچ گاه حرف هايم را نمي فهمي! نگاهت نمي کنم ..... چون تو اصلاً نگاهم را نمي بيني! صدايت نمي زنم ..... زيرا اشک هاي من براي تو بي فايده است! فقط مي خندم ..... چون تو در هر صورت مي گويي من ديوانه ام. |
|
ببخش اگه تو قصه مون دو رنگ و نامرد نبودم
ببخش که عاشقت بودم خسته و دل سرد نبودم ببخش که مثل تو نشد خیانتو یاد بگیرم اگر که گفتم به چشات بزار واسه تو بمیرم ببخش اگه تو گریه هام دو رنگی و ریا نبود اگر که دستام مثه تو با کسی آشنا نبود ببخش اگه تو عشقمون کم نمی زاشتم چیزی رو ببخش که یادم نمی ره اون روزای پاییزی رو لیاقت دستای تو بیشتر از این نبود عزیز نه نمی خوام گریه کنیِ،برای من اشکی نریز لیاقت چشمای تو،نگاه ِ پاک ِ من نبود |
|
۱.عشق باري است بر دوش دو قلب که اگر يکسان به عهده گرفته شود با لذت تحمل ميشود
۲.زندگي جاده اي است يك طرفه، كه آخرش نوشته: "دور زدن ممنوع" |
|
تا حالا دلتنگ کسي شدي؟
اصلا مي دوني دلتنگي چيه؟ اونم از بدترين نوعش؟ بزرگترين دلتنگي اينه که بدوني کسي که دوستش داري هيچوقت مال تو نمي شه؛ اينه که بدوني يه روز از کسي که دوستش داري بايد جدا بشي چه بخواي چه نخواي. |
|
خدايا من اگر بد کنم،
تورا بنده ديگر بسيار است تو اگر با من مدارا نکني، مرا خدايي ديگر کجاست؟؟؟؟ |
|
چه قدر سخته وقتي پشتت بهشه،دونه هاي اشک گونه هاتو خيس کنه اما مجبور باشي بخندي تا نفهمه هنوزم دوسش داری؛
چه قدر سخته دلت بخواد سرت رو باز به ديواري تکيه بدي که يه بار زير آوار غرورش همه وجودت له شده چه قدر سخته تو چشماي کسي که تمام عشقت رو ازت دزديد و به جاش يه زخم هميشگي رو به قلبت هديه داد زل بزنی و به جاي اينکه لبريز کينه و نفرت شي،حس کني هنوزم دوسش داری . |
|
شاگردی از استادش پرسيد: " عشق چست؟ "
استاد در جواب گفت: " به گندم زار برو و پر خوشه ترين شاخه را بياور. اما در هنگام عبور از گندم زار، به ياد داشته باش که نمی توانی به عقب برگردی تا خوشه ای بچينی! " شاگرد به گندم زار رفت و پس از مدتی طولانی برگشت. استاد پرسيد:"چه آوردی؟" شاگرد با حسرت جواب داد: " هيچ! هر چه جلو ميرفتم، خوشه های پر پشت تر ميديدم و به اميد پيدا کردن پرپشت ترين، تا انتهای گندم زار رفتم ." استاد گفت: " عشق يعنی همين! "
|
|
این روزها شاخه ام را گم کرده ام کسی نمی داند؛
قبلاّ کجا می نشستم!؟ چرا کسی به باد نگفت، که آن برگ کوچک برای من تنها یک برگ ساده نبود یک نشانه هم بود. |
|
یک شب کنار شمعی،تا صبح دم نشستم
او گریه کرد و می سوخت،من هم زغم شکستم در آن شب سیه رو ،یادم به چشمت افتاد آن مستی نگاهت،بر روی چشمم افتاد آهسته اشکی آمد،پایین ز دیدگانم گویی به شعله آمد، شمع درون جانم |
|
سلام تنهایی!
چه مهربانی که به جای هر کس دیگر به من سری زده ای؛ همیشه منتظر دیدن دوباره ی تو خواهم ماند گر چه نمی روی ز پیش من هرگز. |
|
بادگيسوي مرا خواهد ربود؛
درهجوم خلوت يك روزسرد بي توميميرم؛ ميان اشكها درغم بيهودگي از سوز درد، بي تو بغضي سرد روحم را گرفت؛ خنده هايم در حرير درد مرد، قلب ويران مرا دست غمت در شبي خاكستري تا مرگ برد يادگار روزهاي شاد من لحظه اي آغوش بر يادم گشا بي صدا دوراز نگاه غصه ها باز بر خيل خيال من بيا |
|
وقتي دلت گرفت بشين به اندازه تمام دلتنگيات گريه کن؛
براي اينکه کسي اشکاتو نبينه ماهي کوچيکي شو و به ته دريا برو؛ ديگه نه کسي صداتو مي شنوه نه کسي اشکاتو مي بينه؛ حالا فهميدي چرا اب دريا شورها ؟ |
|
يادمان باشد اگر شاخه گلي را چيديم وقت پر پر شدنش سوز و نوايي نکنيم...
يادمان باشد سر سجاده عشق جز براي دل محبوب دعايي نکنيم...
يادمان باشد از امروز خطايي نکنيم گرچه در خود شکستيم صدايي نکنيم...
يادمان باشد اگر خاطرمان تنها ماند طلب عشق ز هر بي سر و پايي نکنيم.
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
سلام تنهایی!
چه مهربانی که به جای هر کس دیگر به من سری زده ای؛ همیشه منتظر دیدن دوباره ی تو خواهم ماند گر چه نمی روی ز پیش من هرگز. |
| نوشته های پیشین |
|
آذر 1386 آبان 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 |
| آرشیو موضوعی |
|
حرف دل ... |
|
RSS
|