![]() |
![]() |
|
| مسافر شهر غمی، غریبی مثل خودمی |
|
فراموشت كرده اند و سرگردان؛
گونه هايت آرام داغ مي شوند نفسهايت به شماره مي افتند، كوتاه ، ممتد ، لرزان از لابه لاي شاخه هاي تنهايي به آسمان نگاه ميکني، به خورشيــــــد که با گام هاي لرزانش به سمت غروب شناور است قطره هاي بــــاران با ضربهاي نا موزون آرامش ساييدهء لحظه هايت را لمس ميکنند ياد تمام آنچه كه بود و ديگر نيست پلکهايت را سنگين مي کند به آسمــان نگاه ميكنم تا بدانم ستاره ها چگونه فرو مي افتند خاک ميشوند تا ببينم انسانها چگونه خاطره ميشوند و خاطره ها چگونه فراموش.
دستهاي بيرحم انتظار،بر صورت رنگ پريده ي اميد سنگ ميکوبد
نگاهي نکنم که دل کسي بلرزد ... راهي نروم که بي راه باشد ... خطي ننويسم که آزار دهد کسي را ... يادم باشد روز و روزگار خوش است ... همه چيز بر وفق مراد است و خوب ... !! تنها دل من دل نيست . |
|
تو به من خنديدي و نمي دانستي که به چه دلهره از باغچۀ همسايه سيب را دزديدم؛
باغبان از پي من تند دويد، سيب را دست تو ديد، غضب آلوده به من کرد نگاه، سيب دندان زده از دست تو افتاد به خاک،و تو رفتي و هنوز سالها هست که در گوش من آرام ، آرام خش خش گام تو تکرار کنان،مي دهد آزارم؛ و من انديشه کنان غرق اين پندارم که چرا خانه ي کوچک ما سيب نداشت. "حميد مصدق" |
آنکس که مي گفت: دوستت دارم،عاشقي نبود که به شوق من آمده باشد ؛ رهگذري بود که روي برگهاي خشک پاييزي راه مي رفت؛ صداي خش خش برگها همان آوازي بود، که من گمان مي کردم ميگويد: دوستت دارم. |
|
کاش کودک بودم تا بزرگترين شيطنت زندگي ام نقاشي روي ديوار بود ،
|
|
گاه می اندیشم ...
خبر مرگ مرا با تو چه کس می گوید؟
آن زمان که خبر مرگ مرا از کسی می شنوی،
روی تو را کاشکی می دیدم
شانه بالا زدنت را بی قید
و تکان دادن دستت که مهم نیست زیاد
و تکان دادن سر را که عجیب! عاقبت مرد ،افسوس
کاشکی می دیدم
من به خود می گویم
چه کسی باور کرد؟
جنگل جان مرا آتش عشق تو خاکستر کرد... |
|
من که رفتم بنويسيد دمش گرم نبود
بنويسيد صدا بود ولي نرم نبود بنويسيد که باران به خيابان برخورد بنويسيد که مردي به زمستان برخورد خانه در خاک و خدا داشت ، تماشايي بود بنويسيد دو خط مانده به تنهايي بود بنويسيد که با ماه ،کبوتر مي چيد از لب زاغچه ها بوسهء باور مي چيد بنويسيد که با چلچله ها الفت داشت اهل دل بود وَ با فاصله ها نسبت داشت لالهء وا شده را خوب تماشا مي کرد با گل گاوزبان روزهء دل وا مي کرد دلش از زمزمهء نور عطش مي باريد ريشه در ماه ، ولي روي زمين |
|
" اگه با دلت چيزی يا کسی رو دوست داری زياد جدی نگيرش، چون ارزشی نداره، چون کار دل دوست داشتنه، مثل کار چشم که ديدنه، اما اگه يه روز با عقلت کسی رو دوست داشتی، اگه عقلت عاشق شد، بدون که داری چيزی رو تجربه می کنی که اسمش عشقه ."
افلاطون
|
|
۱.عشق مثل آب ميمونه..... که ميتوني توي دستت قايمش کني..... آخرش يه روز دستت رو باز ميکني ميبيني نيست..... قطره قطره چکيده بي انکه بفهمي.... اما دستت پر از خاطره است.
۲.هميشه صداهاي بلند را ميشنويم، پررنگ ها را ميبينيم، سخت ها را ميخواهيم. غافل ازينکه خوبها هميشه آسان ميآيند، بي رنگ مي مانند و بي صدا مي روند ۳.هيچ چيز ويرانگرتر ازاين نيست كه متوجه شويم كسي كه به آن اعتماد داشته ايم عمري فريبمان داده است " يکي باش براي يک نفر ... نه تصويري مبهم در خاطره ها " |
|
چه زيباست .....
بخاطر تو زيستن وبراي تو ماندن وبه پاي تو سوختن؛ وچه تلخ وغم انگيز است ..... دور از تو بودن براي تو گريستن وبه عشق ودنياي تو نرسيدن؛ اي كاش ميدانستي ..... بدون تو و به دور از دستهاي مهربانت زندگي چه ناشكيباست. |
|
نمي نويسم .....
چون مي دانم هيچ گاه نوشته هايم را نمي خواني! حرف نمي زنم ..... چون مي دانم هيچ گاه حرف هايم را نمي فهمي! نگاهت نمي کنم ..... چون تو اصلاً نگاهم را نمي بيني! صدايت نمي زنم ..... زيرا اشک هاي من براي تو بي فايده است! فقط مي خندم ..... چون تو در هر صورت مي گويي من ديوانه ام. |
|
ببخش اگه تو قصه مون دو رنگ و نامرد نبودم
ببخش که عاشقت بودم خسته و دل سرد نبودم ببخش که مثل تو نشد خیانتو یاد بگیرم اگر که گفتم به چشات بزار واسه تو بمیرم ببخش اگه تو گریه هام دو رنگی و ریا نبود اگر که دستام مثه تو با کسی آشنا نبود ببخش اگه تو عشقمون کم نمی زاشتم چیزی رو ببخش که یادم نمی ره اون روزای پاییزی رو لیاقت دستای تو بیشتر از این نبود عزیز نه نمی خوام گریه کنیِ،برای من اشکی نریز لیاقت چشمای تو،نگاه ِ پاک ِ من نبود |
|
۱.عشق باري است بر دوش دو قلب که اگر يکسان به عهده گرفته شود با لذت تحمل ميشود
۲.زندگي جاده اي است يك طرفه، كه آخرش نوشته: "دور زدن ممنوع" |
|
تا حالا دلتنگ کسي شدي؟
اصلا مي دوني دلتنگي چيه؟ اونم از بدترين نوعش؟ بزرگترين دلتنگي اينه که بدوني کسي که دوستش داري هيچوقت مال تو نمي شه؛ اينه که بدوني يه روز از کسي که دوستش داري بايد جدا بشي چه بخواي چه نخواي. |
|
خدايا من اگر بد کنم،
تورا بنده ديگر بسيار است تو اگر با من مدارا نکني، مرا خدايي ديگر کجاست؟؟؟؟ |
|
چه قدر سخته وقتي پشتت بهشه،دونه هاي اشک گونه هاتو خيس کنه اما مجبور باشي بخندي تا نفهمه هنوزم دوسش داری؛
چه قدر سخته دلت بخواد سرت رو باز به ديواري تکيه بدي که يه بار زير آوار غرورش همه وجودت له شده چه قدر سخته تو چشماي کسي که تمام عشقت رو ازت دزديد و به جاش يه زخم هميشگي رو به قلبت هديه داد زل بزنی و به جاي اينکه لبريز کينه و نفرت شي،حس کني هنوزم دوسش داری . |
|
شاگردی از استادش پرسيد: " عشق چست؟ "
استاد در جواب گفت: " به گندم زار برو و پر خوشه ترين شاخه را بياور. اما در هنگام عبور از گندم زار، به ياد داشته باش که نمی توانی به عقب برگردی تا خوشه ای بچينی! " شاگرد به گندم زار رفت و پس از مدتی طولانی برگشت. استاد پرسيد:"چه آوردی؟" شاگرد با حسرت جواب داد: " هيچ! هر چه جلو ميرفتم، خوشه های پر پشت تر ميديدم و به اميد پيدا کردن پرپشت ترين، تا انتهای گندم زار رفتم ." استاد گفت: " عشق يعنی همين! "
|
|
این روزها شاخه ام را گم کرده ام کسی نمی داند؛
قبلاّ کجا می نشستم!؟ چرا کسی به باد نگفت، که آن برگ کوچک برای من تنها یک برگ ساده نبود یک نشانه هم بود. |
|
یک شب کنار شمعی،تا صبح دم نشستم
او گریه کرد و می سوخت،من هم زغم شکستم در آن شب سیه رو ،یادم به چشمت افتاد آن مستی نگاهت،بر روی چشمم افتاد آهسته اشکی آمد،پایین ز دیدگانم گویی به شعله آمد، شمع درون جانم |
|
سلام تنهایی!
چه مهربانی که به جای هر کس دیگر به من سری زده ای؛ همیشه منتظر دیدن دوباره ی تو خواهم ماند گر چه نمی روی ز پیش من هرگز. |
|
بادگيسوي مرا خواهد ربود؛
درهجوم خلوت يك روزسرد بي توميميرم؛ ميان اشكها درغم بيهودگي از سوز درد، بي تو بغضي سرد روحم را گرفت؛ خنده هايم در حرير درد مرد، قلب ويران مرا دست غمت در شبي خاكستري تا مرگ برد يادگار روزهاي شاد من لحظه اي آغوش بر يادم گشا بي صدا دوراز نگاه غصه ها باز بر خيل خيال من بيا |
|
وقتي دلت گرفت بشين به اندازه تمام دلتنگيات گريه کن؛
براي اينکه کسي اشکاتو نبينه ماهي کوچيکي شو و به ته دريا برو؛ ديگه نه کسي صداتو مي شنوه نه کسي اشکاتو مي بينه؛ حالا فهميدي چرا اب دريا شورها ؟ |
|
يادمان باشد اگر شاخه گلي را چيديم وقت پر پر شدنش سوز و نوايي نکنيم...
يادمان باشد سر سجاده عشق جز براي دل محبوب دعايي نکنيم...
يادمان باشد از امروز خطايي نکنيم گرچه در خود شکستيم صدايي نکنيم...
يادمان باشد اگر خاطرمان تنها ماند طلب عشق ز هر بي سر و پايي نکنيم.
|
|
زندگی زيباست نه در رويا... دوست داشتن زيباست نه براي لمس کردن بلکه براي حس کردن... |
|
باران را دوست نداشت
هميشه باران وقتي مي باريد كه او پر از گريه بود
گريه را دوست نداشت
هميشه هنگامي گريه مي آمد كه دلش شكسته بود
دلش را هم دوست نداشت
هميشه زماني دلش مي شكست كه، او را مي ديد
اما او را دوست داشت و هميشه از او،و دلش و گريه مي گذشت
اما از باران نه، تمام مشكل همين جا بود او باران را دوست نداشت. |
|
تا نگاه میکنی وقت رفتن است؛
باز هم همان حکایت همیشگی! پیش از آنکه با خبر شوی! لحظه ی عزیمت تو ناگزیر میشود ای... ای دریغ و حسرت همیشگی! ناگهان زود دیر می شود. |
|
من تمنا کردم که تو با من باشی؛
تو به من گفتی: پاسخی سخت و درشت؛ و مرا غصه ی این هرگز کشت. |
|
اگه شدم عاشق تو نزار كه بي تاب بمونم
لالايي شبام تويي نزار كه بي خواب بمونم دارم برات شعر مي خونم شايد به يادم بموني فقط يه چيزازت مي خوام هميشه عاشق بموني |
|
گر شبي فانوس نفسهاي من خاموش شد، اگر به حجله آشنايي، در حوالي خيابان خاطره برخوردي و عده اي به تو گفتند: كبوترت در حسرت پر كشيدن پرپر زد! تو حرفشان را باور نكن! تمام اين سالها كنار من بودی،كنار دلتنگي دفاترم! در گلدان چينيِ اتاقم! در دلم... تو با من نبودي و من با تو بودم! مگر نه كه با هم بودن، همين علاقه ساده سرودن فاصله است؟ من هم هر شب، شعرهاي نو سروده باران و بسه را براي تو خواندم! هر شب، شب بخيري به تو گفتم و جواب ِ تو را، از آنسوي سكوت .... . |
|
آسمان صاف تر از همیشه،
ابرها را می زداید و عابران پیاده، دست به دست باد می دهند و دل به دریا می زنند؛ دل می برند و دلدار می شوند؛ و بت کده عشق بنا می کنند . |
|
در دنیایی که گورکن ره زندگی نشان می دهد ؛
و مکتب نرفته ره دین ؛ بگذار کافر بمیرم . |
|
همو که با اهریمنان به نبرد بر می خیزد
باید بر حذر باشد که در این فرایند خود به اهریمنی تبدیل نگردد ؛ و در هنگامی که تو به مغاک می نگری مغاک نیز در تو می نگرد . فردریش ویلیام نیچه |
|
براي سال ها مينويسم ......
سال ها بعد كه چشمان تو عاشق ميشوند ....... افسوس كه قصه ي مادربزرگ درست بود ...... هميشه يكي بود يكي نبود |
|
عشق ...
شايد تنها جايزه ي اين روزگار نامهربان است كه براي بردنش نيازي به پارتي نيست !! برايش مهم نيست كه تو "شاهي يا گدا" ! مردي يا زن ! هرجه كه هستي ، باش ! فقط تنها شرطش اين است كه ارزش آن را بشناسي و حرمتش را نگه داري |
|
زندگی مزه گس و گندی دارد؛
آن قدر ها هم زیبا نیست، شاید اصلا زیبا نباشد، آن هم وقتی روزی ۸ ساعت برای هیچ و پوچ جان بکنی و ۱۰ ماه علاف یک کلیرانس لعنتی باشی. درس و دانشگاه، خانواده و دوستانت را بی خود ول کرده باشی و مجبور شوی ...
|
|
" آری، آری، زندگی زیباست.
زندگی آتشگهی دیرنده پا بر جاست. گر بیفروزیش، رقص شعله اش در هر کران پیداست؛ ور نه خاموش است؛ و خاموشی گناه ماست." |
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
سلام تنهایی!
چه مهربانی که به جای هر کس دیگر به من سری زده ای؛ همیشه منتظر دیدن دوباره ی تو خواهم ماند گر چه نمی روی ز پیش من هرگز. |
| نوشته های پیشین |
|
آذر 1386 آبان 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 |
| آرشیو موضوعی |
|
حرف دل ... |
|
RSS
|