تبليغاتX
مسافر غریب
مسافر شهر غمی، غریبی مثل خودمی
عشق يعني لايق سيما شدن ...

        عشق يعني با خدا هم دم شدن ...

                  عشق يعني جام لبريز از شراب ...

عشق يعني تشنگي،يعني سراب ...

       عشق يعني خواستن و له له زدن ...

                 عشق يعني سوختن و پر پر زدن ...

عشق يعني سال هاي عمر سخت ...

      عشق يعني زهر شيرين ، بخت تلخ ...

                عشق يعني با " خدا يا " ساختن ...

عشق يعني چون هميشه باختن ...

       عشق يعني حسرت شب هاي گرم ...

               عشق يعني ياد يک روياي نرم ...

عشق يعني يک بيابان خاطره ...

                     عشق يعني چهار ديوار بدون پنجره

+ نوشته شده در  Tue 21 Aug 2007ساعت 4:11 AM  توسط دانیال | 

 

بازنده ها در هرجوابی مشکلی را می بينند ولی برنده ها در هر مشکلی جوابی را می بينند . سعی کنيد مثل برنده ها فکر کنيد


 اراده یک احساس نیست بلکه شامل احساس های متعدد است و نمی توان آن را ازاندیشه جدا کرد. در عین حال اراده یک شور است و کسی که اراده می کند به اشتباه اراده را با عمل یکی در نظر می گیرد.                                         

                                                                                         فردریش نیچه 


خنده ات رو به همه بده، ولی لبخندت را به یه نفر، عشقت را به همه بده،ولی وجودت را به یه نفر، بذار همه عاشقت باشن، ولی خودت عاشق یه نفر باش
+ نوشته شده در  Wed 15 Aug 2007ساعت 2:10 AM  توسط دانیال | 
در کنارش آرمیده بودم و آرامشی وصف ناشدنی سراسر وجودم را احاطه کرده بود .

 نسیم ملایمی که از سمت آب به ساحل می وزید، صورتم را نوازش می کرد .

دست در کمر او انداخته بودم و با او صحبت می کردم، ولی افسوس، جوابم چیزی جز خاموشی نبود .

 صورتم را به او چسبانده بودم تا گرمای تنم را با او تقسیم کنم؛ ولی چیزی جز سرما نصیب صورتم نشد .

ساعتی این چنین گذشت و آفتاب در بلندای آسمان قرار گرفت، وقت رفتن رسیده بود .

 تخته سنگ را بوسیدم؛ ولی او باز بی تفاوت در جای خود خفته بود .

+ نوشته شده در  Mon 30 Jul 2007ساعت 6:13 AM  توسط دانیال | 
چون لبهايم براي نخستين بار آماده سخن گفتن شدند و جنبيدند، از کوه مقدس بالا رفتم و خدا را چنين صدا زدم:

پروردگارا! من تو را پرستش کرده ام.مشيّت پنهان تو شريعت من است.  تا روزي که زنده ام در برابر تو خضوع خواهم کرد. اما خداوند پاسخ من را نداد؛ بلکه مانند طوفاني سهمگين از من گذشت و از ديدگانم پنهان شد.

 يک هزار سال بعد.براي دومين بار از کوه مقدّس بالا رفتم و با خدا چنين سخن گفتم:

تو مرا از خاک زمين آفريدي و از روح معنوي ات بر من دميدي و زنده ام کردي، پس همه وجودم به تو مديون است. اما خداوند پاسخ مرا نداد و همچون هزار پرنده بالدار به پرواز در آمد و از من گذشت.

يک هزار سال بعد.از کوه مقدّس بالا رفتم و براي سومين بار با خدا چنين سخن گفتم:

اي پدر مقدّس! من فرزند دوست داشتني تو هستم. با عشق و دلسوزي مرا به دنيا آوردي. با محبّت و عبادت ملکوت و مُلک تو را به ارث خواهم برد! اين بار نيز خداوند پاسخم نداد و همچون مه که تپه ها را مي پوشاند از چشم من دور شد.

يک هزار سال بعد.از کوه مقدّس بالا رفتم و براي چهارمين بار با خدا چنين سخن گفتم:

اي اِلاهِ من! اي حکيم و دانا! اي کمال و مقصود من! من گذشته تو و تو فرداي من هستي. من ريشه هايت در ظلمات زمين و تو روشنايي آسمان ها هستي.

در اين هنگام خداوند به سوي من خم شد و واژگاني شيرين و لطيف بر گوشم نواخت؛ چنانکه دريا، رودخانه اي سرازير شده را در خود فرو مي برد، خداوند مرا در اعماق خود فرو برد! و چون به سوي دشتها و دره ها سرازير شدم خدا نيز آنجا بود!

                                                               خلیل جبران      


خدا به سه روش به دعا هاي ما جواب ميدهد :


        او مي گويد آري و آن چه تو مي خواهي به تو مي دهد.


                              او مي گويد نه و به تو چيز بهتري مي دهد.


                                         او مي گويد صبر کن و به تو بهترين را مي دهد.

+ نوشته شده در  Tue 24 Jul 2007ساعت 1:34 PM  توسط دانیال |