![]() |
![]() |
|
| مسافر شهر غمی، غریبی مثل خودمی |
|
یک شب کنار شمعی،تا صبح دم نشستم
او گریه کرد و می سوخت،من هم زغم شکستم در آن شب سیه رو ،یادم به چشمت افتاد آن مستی نگاهت،بر روی چشمم افتاد آهسته اشکی آمد،پایین ز دیدگانم گویی به شعله آمد، شمع درون جانم |
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
سلام تنهایی!
چه مهربانی که به جای هر کس دیگر به من سری زده ای؛ همیشه منتظر دیدن دوباره ی تو خواهم ماند گر چه نمی روی ز پیش من هرگز. |
| نوشته های پیشین |
|
آذر 1386 آبان 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 |
| آرشیو موضوعی |
|
حرف دل ... |
|
RSS
|