تبليغاتX
مسافر غریب -
مسافر شهر غمی، غریبی مثل خودمی
من که رفتم بنويسيد دمش گرم نبود  

بنويسيد صدا بود ولي نرم نبود

بنويسيد که باران به خيابان برخورد

بنويسيد که مردي به زمستان برخورد

خانه در خاک و خدا داشت ، تماشايي بود

بنويسيد دو خط مانده به تنهايي بود

بنويسيد که با ماه ،کبوتر مي چيد

از لب زاغچه ها بوسهء باور مي چيد

بنويسيد که با چلچله ها الفت داشت

اهل دل بود وَ با فاصله ها نسبت داشت

لالهء وا شده را خوب تماشا مي کرد

با گل گاوزبان روزهء دل وا مي کرد

دلش از زمزمهء نور عطش مي باريد

ريشه در ماه ، ولي روي زمين

+ نوشته شده در  Tue 10 Jul 2007ساعت 4:23 AM  توسط دانیال |