![]() |
![]() |
|
| مسافر شهر غمی، غریبی مثل خودمی |
|
فراموشت كرده اند و سرگردان؛
گونه هايت آرام داغ مي شوند نفسهايت به شماره مي افتند، كوتاه ، ممتد ، لرزان از لابه لاي شاخه هاي تنهايي به آسمان نگاه ميکني، به خورشيــــــد که با گام هاي لرزانش به سمت غروب شناور است قطره هاي بــــاران با ضربهاي نا موزون آرامش ساييدهء لحظه هايت را لمس ميکنند ياد تمام آنچه كه بود و ديگر نيست پلکهايت را سنگين مي کند به آسمــان نگاه ميكنم تا بدانم ستاره ها چگونه فرو مي افتند خاک ميشوند تا ببينم انسانها چگونه خاطره ميشوند و خاطره ها چگونه فراموش.
دستهاي بيرحم انتظار،بر صورت رنگ پريده ي اميد سنگ ميکوبد
نگاهي نکنم که دل کسي بلرزد ... راهي نروم که بي راه باشد ... خطي ننويسم که آزار دهد کسي را ... يادم باشد روز و روزگار خوش است ... همه چيز بر وفق مراد است و خوب ... !! تنها دل من دل نيست . |
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
سلام تنهایی!
چه مهربانی که به جای هر کس دیگر به من سری زده ای؛ همیشه منتظر دیدن دوباره ی تو خواهم ماند گر چه نمی روی ز پیش من هرگز. |
| نوشته های پیشین |
|
آذر 1386 آبان 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 |
| آرشیو موضوعی |
|
حرف دل ... |
|
RSS
|