تبليغاتX
مسافر غریب - حرف دل ...
مسافر شهر غمی، غریبی مثل خودمی
فراموشت كرده اند و سرگردان؛
گونه هايت آرام داغ مي شوند نفسهايت به شماره مي افتند،
كوتاه ، ممتد ، لرزان
از لابه لاي شاخه هاي تنهايي به آسمان نگاه ميکني،
به خورشيــــــد که با گام هاي لرزانش به سمت غروب شناور است
قطره هاي بــــاران با ضربهاي نا موزون
آرامش ساييدهء لحظه هايت را لمس ميکنند
ياد تمام آنچه كه بود و ديگر نيست پلکهايت را سنگين مي کند
به آسمــان نگاه ميكنم تا بدانم ستاره ها چگونه فرو مي افتند خاک ميشوند
تا ببينم انسانها چگونه خاطره ميشوند و خاطره ها چگونه فراموش.


دستهاي بيرحم انتظار،بر صورت رنگ پريده ي اميد سنگ ميکوبد
و من آرام از ميان اين هياهوي ديوانه بار آخرين خشکيده برگ خزان آرزوهايم را در آغوش ميکشم
ميلرزم از درد در انجماد مبهم،بادهاي ويراني چنان چون تلاطم متعفن،زخمهاي ياسي به چرک نشسته
كه گويي سالهاست تيک تاک غليظ انتظار رهايي را به دوش ميکشد؛
اينك انگار سالهاست از دست داده ام ديروز و امروز و لحظه هايم را
اينك انگار قرن هاست سنگيني اين اشک هاي سيماني بر گونه هاي خسته ام چنگ ميزند
     اينك انگار
            من نيست... تاريکيست... سرماست... شب است و سکـــــــــــــوت.



يادم باشد حرفي نزنم که به کسي بر بخورد ...

 نگاهي نکنم که دل کسي بلرزد ...

 راهي نروم که بي راه باشد ...

خطي ننويسم که آزار دهد کسي را ...

يادم باشد روز و روزگار خوش است ...

 همه چيز بر وفق مراد است و خوب ... !!

                                           تنها دل من دل نيست .

+ نوشته شده در  Wed 18 Jul 2007ساعت 4:21 AM  توسط دانیال |