تبليغاتX
مسافر غریب - نیایش ...
مسافر شهر غمی، غریبی مثل خودمی
چون لبهايم براي نخستين بار آماده سخن گفتن شدند و جنبيدند، از کوه مقدس بالا رفتم و خدا را چنين صدا زدم:

پروردگارا! من تو را پرستش کرده ام.مشيّت پنهان تو شريعت من است.  تا روزي که زنده ام در برابر تو خضوع خواهم کرد. اما خداوند پاسخ من را نداد؛ بلکه مانند طوفاني سهمگين از من گذشت و از ديدگانم پنهان شد.

 يک هزار سال بعد.براي دومين بار از کوه مقدّس بالا رفتم و با خدا چنين سخن گفتم:

تو مرا از خاک زمين آفريدي و از روح معنوي ات بر من دميدي و زنده ام کردي، پس همه وجودم به تو مديون است. اما خداوند پاسخ مرا نداد و همچون هزار پرنده بالدار به پرواز در آمد و از من گذشت.

يک هزار سال بعد.از کوه مقدّس بالا رفتم و براي سومين بار با خدا چنين سخن گفتم:

اي پدر مقدّس! من فرزند دوست داشتني تو هستم. با عشق و دلسوزي مرا به دنيا آوردي. با محبّت و عبادت ملکوت و مُلک تو را به ارث خواهم برد! اين بار نيز خداوند پاسخم نداد و همچون مه که تپه ها را مي پوشاند از چشم من دور شد.

يک هزار سال بعد.از کوه مقدّس بالا رفتم و براي چهارمين بار با خدا چنين سخن گفتم:

اي اِلاهِ من! اي حکيم و دانا! اي کمال و مقصود من! من گذشته تو و تو فرداي من هستي. من ريشه هايت در ظلمات زمين و تو روشنايي آسمان ها هستي.

در اين هنگام خداوند به سوي من خم شد و واژگاني شيرين و لطيف بر گوشم نواخت؛ چنانکه دريا، رودخانه اي سرازير شده را در خود فرو مي برد، خداوند مرا در اعماق خود فرو برد! و چون به سوي دشتها و دره ها سرازير شدم خدا نيز آنجا بود!

                                                               خلیل جبران      


خدا به سه روش به دعا هاي ما جواب ميدهد :


        او مي گويد آري و آن چه تو مي خواهي به تو مي دهد.


                              او مي گويد نه و به تو چيز بهتري مي دهد.


                                         او مي گويد صبر کن و به تو بهترين را مي دهد.

+ نوشته شده در  Tue 24 Jul 2007ساعت 1:34 PM  توسط دانیال |