تبليغاتX
مسافر غریب -
مسافر شهر غمی، غریبی مثل خودمی
در کنارش آرمیده بودم و آرامشی وصف ناشدنی سراسر وجودم را احاطه کرده بود .

 نسیم ملایمی که از سمت آب به ساحل می وزید، صورتم را نوازش می کرد .

دست در کمر او انداخته بودم و با او صحبت می کردم، ولی افسوس، جوابم چیزی جز خاموشی نبود .

 صورتم را به او چسبانده بودم تا گرمای تنم را با او تقسیم کنم؛ ولی چیزی جز سرما نصیب صورتم نشد .

ساعتی این چنین گذشت و آفتاب در بلندای آسمان قرار گرفت، وقت رفتن رسیده بود .

 تخته سنگ را بوسیدم؛ ولی او باز بی تفاوت در جای خود خفته بود .

+ نوشته شده در  Mon 30 Jul 2007ساعت 6:13 AM  توسط دانیال |